فریده فالگیرى بود كه سال هاى متمادى با شمع به اصطلاح خودش آینده را مى دید. عده اى سودجو برایش تبلیغ مى كردند. افرادى را در كنار مشتریانش مى نشاند تا هزینه هاى هنگفتى را از زنان بابت نیم ساعت فالگیرى بگیرند.


فریده گفت: فالگیرى برایم تفنن و سرگرمى است. خواب زده شدم و همه را از آینده شان باخبر مى كنم. صورت مشتریانم پر از اضطراب و دلهره است و هنگامى كه نزد من مى آیند تمام حواسشان را به من جلب مى كنند و جملات را به صورت زنجیروار برایشان بیان مى كنم. با توجه به شكل ظاهرى متوجه مى شوم كه از فردایشان چه مى خواهند. گاهى در خلوت به وجدان خود رجوع مى كنم و با خود تكرار مى كنم فریده چگونه مى توانى با زندگى افراد بازى كنى؟ ولى باز هم مى گویم در خواب به من گفته شده كه فالگیر مى شوم.

«سمیرا» ?? ساله از مشتریان این فالگیر بود كه در آستانه ورود به زندگى با مشكلات زیادى دست و پنجه نرم مى كرد. در پى هدفى نامشخص بود. نمى توانست شاه كلید زندگى اش را براى ساختن فرداى بهتر بیابد.

الهام صورتش رنگ پریده بود با اضطراب و دلهره به مشتریان نگاه مى كرد. از خانمى كه كنارش نشسته بود پرسید باید این قهوه را بخورم؟ چگونه فریده فال مى گیرد؟ آیا مى تواند مرد آرزوهایم را در فنجان قهوه ببیند؟ من قدرت تشخیص را از دست داده ام. خانمى كه در كنارش نشسته بود گفت دخترم، زندگى تو در فنجان قهوه یا فال شمع نیست بلكه تو مى توانى با مشورت با خانواده و روان شناس همسر آینده ات را انتخاب كنى.

فالگیر نمى تواند براى تو راهى بیابد من هم اگر نزد فالگیر مى آیم مى خواهم خودم را راضى كنم. آرام و آهسته این كلمات را تكرار مى كرد فوراً از اینجا برو و مانند من همسرت را در فنجان قهوه جست وجو نكن. زیرا فالگیرى نه تنها برایم سودى نداشته بلكه باعث شد كه همسرم را طورى انتخاب كنم كه هیچ گونه تفاهمى میان ما وجود نداشت و باعث جدایى شد، ولى باز هم نمى دانم چرا نزد فالگیر مى آیم؟!

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 تیر 1389    | توسط: سیدسالار سیدمومن    | طبقه بندی: فال قهوه،     |
نظرات()