این جا بود که دعانویس یک دستش را داخل کاسه آب که زیر پارچه بود برد.انگار چیزی مثل ماهی داخل کاسه آب در مقابلش مقاومت می کرد. ولی دعانویس آن را گرفت و تکه ای مو بیرون آورد و گفت ببوس .نمی دانستم باید چکار کنم. چندشم می شد.ولی بوسیدمش .انگار فهمید با اکراه این کار را کردم. گفت : حتما بوسیدیش . گفتم: آره .بعد هم سریع دوباره آن راول کرد داخل آب . دوباره ازمن پرسید: «بگم طلسمتو بیاره یا می ری می یاریش .»هنوز جواب نداده بودم که گفت....



برچسبها:داستان-داستان و راستان-داستان زیبای زندگی-داستان رمالی- ماجرای همزاد-همزاد من-اتاق رمالی-رمالی در کاسه اب-داستان ترسناک-ماجراهای

 «می گم بیاردش.»کاسه آب رو نشون من و دوستم داد و گفت: چیزی توشه؟» (چیزی توی آب نبود )بعد هم کاسه آب را مثل بقچه پیچید و مشمای صابونو گذاشت رویش و کمی هم نمک ریخت روی آن...

خیلی عجیب بود اما واقعا به چشم دیدمش. همزادم رو می گم. اومده بود کمکم کنه. باور می کنید؟! اومده بود طلسمی رو که سال ها سرنوشتم رو به بازی گرفته بود ناکار کنه.

خدا خیرش بده رمال رو! حتی به نیم ساعت هم نکشید. به همزادم گفت بیاد. یعنی دستور داد احضار بشه. دستور داد طلسمم رو بیاره. دستور داد باطلش کنه. دستور داد ...

همه چیز بر می گردد به اعتقاد شدید یکی از همسایه ها به جادو و جنبل. همان چیزهایی که متاسفانه امروزه، از نام «دعا» و دعانویس سوء استفاده می شود در حالی که دعا و دعانویسی موضوعی دیگر و کاملا متفاوت است.کافی بود که در عالم همسایگی برایش غذا یا نذری ببری از ترس این که مبادا توی غذا وردی خوانده باشی یا دعایی کرده باشی یا غذا را نمی گرفت و یا آن را دست نخورده می ریخت داخل سطل آشغال. نه این که فکر کنید غلو می کنم. این را من با چشمان خودم دیده بودم.رفتار این خانم پیر همسایه برای من که می دانستم شب و روزش با دعا و تعامل دوسویه با دعا نویس ها می گذرد خیلی عادی بود. جالب این بود که بی اثر بودن کارهای همه دعانویس هایی که او پیش آن ها رفته بود برایش کاملا معلوم شده بود ولی باز هم این خانم همسایه دست بردار نبود. زن تنهای همسایه سال ها پیش از شوهرش جدا شده بود اما بچه هایش کم کم از او فاصله گرفتند. تمام این دعاها و وردخوانی ها به خاطر این بود که پسر و دختر به طرف مادر برگردند. تعریف از دعانویس هایی که او به آن ها مراجعه کرده و البته هیچ وقت هم نتیجه نگرفته بود برایم عادی بود تا این که شنیدم دعانویسی که پیرزن به او مراجعه کرده ۳۰۰ هزار تومان از این خانم بازنشسته همسایه گرفته تا طلسم نامادری بچه ها را برای دور کردن او از دوتا دلبندش باطل کند.پیرزن با هیجان خاصی می گفت «باور نمی کنی جلوی چشمای خودم طلسم نامادری بچه هام رو آورد»خانوم همسایه با آب و تاب تعریف می کرد که خودش صدای جنی که طلسم را برایش آورده شنیده و قراراست که بچه هایش به زودی یعنی در مدت زمانی کمتر از یک ماه پیش مادرشان برگردند. بگذریم که از آن تاریخ تا الان حدود ۶ ماهی می گذرد ولی هنوز از بچه های زن خبری نیست .

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 خرداد 1389    | توسط: سیدسالار سیدمومن    | طبقه بندی: داستان و راستان،     |
نظرات()